امروز شنبه, 24 آذر 1397 - Sat 12 15 2018

منو


برسفره خوبان

  • نوشته شده توسط roze
  • دسته: عارفان
  • بازدید: 1296

جناب آيت الله سيد عبدالكريم كشميرى رضوى‏ قدس سره در سال 1343 (ه.ق) در نجف اشرف در خانواده روحانى و سيادت «ذو گوهرين» چشم به جهان گشود. پدرش حجة الاسلام سيد محمد على كشميرى بود. (ر: ص 13)
 
 پدر
× حجة الاسلام سيد محمد علي کشميري پدر حضرت استاد، فرزند سوم آيت الله سيد حسن كشميرى (ره) بود كه در كربلا متولد شد و تحت نظر پدر علوم دينى را فرا گرفت و ملبّس به لباس روحانيت گشت و به زهد و تعبّد و روحانيّت، معروف و مشهور بود. (آ: ص 16)
 لكن در شانزده سالگى (1328 ه .ق) پدر را از دست دادند و در غم او به سوگ نشستند.
 پس از مراحل تحصيل به دامادى آيت الله سيد محمد كاظم يزدى صاحب كتاب شريف عروة الوثقى نائل شد و حاصل آن، فرزندانى همچون آقا سيد عبدالكريم بود كه موجب افتخار روحانيت و موجب سرافرازى پدر گرديد.
 والد استاد زاهد و مقدس بود و به واجبات و مستحبات و رفتن به مسافرت‏ها و... شدت عمل و سخت‏گيرى مى‏كردند. استاد فرمود: گاهى از كفش‏دارى حرم اميرالمؤمنين‏عليه السلام سؤال مى‏كرد كه آيا سيد عبدالكريم به حرم آمده است؟
 به خاطر جو تند و سخت حوزه علميه آن روز نجف نسبت به سلسله عرفاء همانند سيد على آقا قاضى، از رفتن و مجالست با آنان خيلى سخت‏گيرى مى‏نمود تا جايى كه استاد مى‏فرمودند: پدرم روزى به من گفت: مى‏ترسم ديوانه شوى! من گفتم: پدر شما نمى‏دانيد كه حقيقتاً ايشان چه هستند!!
 درباره وفات والدشان فرمودند: در عراق رسم بود، هر گاه بزرگى از علما وفات مى‏كرد، بالاى مناره اعلام مى‏كردند فلان عالم وفات كرد. از قضا يكى از علماى ايران وفات كرده بود، پدرم پرسيد: عبدالكريم! بالاى مناره چه گفتند؟ گفتم: يكى از علماء ايران وفات كرده است.
 بعد به مادرم گفتم: فردا پدرم مى‏ميرد، مادرم با دستهايش به سرم اشاره كرد و گفت: اين چه حرفى است مى‏زنى؟! فرداى آن روز پدرم در سن 56 سالگى در نجف اشرف وفات كرد. (ر: ص 15 الى 17)
 
 
× حضرت استاد مى‏فرمودند: پدرم فاضل بود اما در حدّ اجتهاد نبود. (آ: ص 16)
 
 
× پدرم دعاى كميل و احتجاب و يستشير را خود مى‏خواند، و مرا سفارش به خواندن آن مى‏كرد و مى‏گفت: پدرم آقا سيد حسن مرا وصيت به خواندن دعاى يستشير كرده است.
 پدرم با مرحوم آيت الله شيخ عبدالكريم حائرى يزدى دوست و رفيق بود، به همين خاطر نام مرا عبدالكريم گذاشت.
 پدرم لباس مقدس روحانيت را دوست مى‏داشت و براى اين دوستى شديد، هنوز مو بر صورتم روئيده نشده بود كه مرا به لباس روحانيت ملبّس كرد.
 پدرم مقدارى تربت امام حسين‏عليه السلام را كه قريب به سيصد سال قدمت داشت، با قدرى بوريا (حصير) همراه تربت داشت؛ وقتى مريض‏ها به پدرم مراجعه مى‏كردند، چوب بوريا را در ليوان آب مى‏زد و به مراجعين مى‏داد و آنان شفا پيدا مى‏كردند. آن قدر از چوب بوريا (حصير) استفاده كرده بود كه سياه شده بود. (آ: ص 18)
  سخت‏گيرى‏هاى پدر استاد
 
× به خاطر زهد زياد و جوّ تند و سخت علميه نجف آن روز نسبت به عرفا و علماى اخلاق، كه نسبت صوفى‏گرى به آنها مى‏دادند، به من كه دوستدار اين سلسله جليله بودم و به دنبال آنها مى‏رفتم، سخت‏گيرى مى‏كرد و تحت فشار روحى قرار مى‏داد.
 مرا از رفتن نزد مرحوم قاضى كه منسوب به تصوّف مى‏دانستند منع مى‏كرد و اگر روزى به خاطر مسائلى با او صحبت نمى‏كردم، مى‏گفت: سيد على آقا قاضى تو را چنين دستور داده است؟! و گاهى هم مى‏گفت: مى‏ترسم ديوانه شوى!
 گاهى از كفشدار حرم اميرالمؤمنين‏عليه السلام سؤال مى‏كرد: عبدالكريم به حرم آمده است؟ اگر مى‏گفت: نه او را نديدم، آن روز با من حرف نمى‏زد.
 وقتى كه سوار ماشين مى‏شدم تا از نجف به كربلا براى زيارت بروم، تا درون ماشين همراهم مى‏آمد و سفارش بسيار مى‏كرد و مى‏گفت: اگر به بغداد بروى (كه آن روز بغداد از همه شهرهاى عراق بدتر بود)تو را عاق مى‏كنم.
 وقتى از پدرم اجازه زيارت كاظمين كه كنار بغداد بود را تقاضا مى‏كردم اجازه نمى‏داد و مى‏گفت: دو امام در آن جا مدفون هستند، اگر پايت به بغداد بيفتد به ريش سفيد اميرالمؤمنين‏عليه السلام عاقت مى‏كنم. (آ: ص 17)
 
 
× از حساسيت پدر به من و فشارهاى اين شكلى، روزى به حرم اميرالمؤمنين‏عليه السلام رفتم و از پدرم )به خاطر اين كه كار حرامى انجام نمى‏دادم( شكايت كردم. پدرم حضرت على‏عليه السلام را در خواب ديد، كه امام به او با اشاره دست و كلام شيوا فرمودند: »من از شكم تا سر عبدالكريمم«. بعد از آن پدرم خيلى به من كارى نداشت. (آ: ص 18)
 

 ×
پدرشان مرحوم سيد محمد على كشميرى از كربلا به نجف مهاجرت كردند بعد از اين كه داماد آية الله سيد محمد كاظم يزدى شد، در نجف ماندگار شد، ولى وصيت كرد كه در كربلا در يك مقبره مجاور حرم امام حسين‏عليه السلام دفن شود، با اينكه همه جنازه‏ها را به نجف مى‏بردند، شايد اولين جنازه‏اى بود كه از نجف به كربلا برده شد. (مى: ص 34)
  ازدواج
 × در سال 1364 با صبيه مرحوم مجتهد فاضل ميرزا محمد شيرازى فرزند آيت الله شيخ كاظم شيرازى ازدواج كردند كه ثمره اين ازدواج سه پسر و چهار دختر بود. (ر: ص 14)
 
 × از جمله در بيوگرافى زندگانى استاد اين كه ايشان در سن 20 سالگى با همسرشان كه در سن 15 سالگى بوده‏اند، ازدواج كرده است. نكته‏اى كه در ارتباط با همسر وفادار ايشان قابل توجه است و از قلم افتاده، اين كه مادر استاد، دختر آية الله محمد كاظم يزدى، عمّه مادرهمسر استاد مى‏شدند. (مژ: ص 55)
 
 سكته وسيع
 × حضرت استاد در آخرين سفر به اصفهان به منزل آية الله شيخ محمد ناصرى دولت آبادى وارد شدند. چون يكى از اقوام ايشان وفات كرده بود، مجلس ترحيمى برقرار نموده بودند. وسط مجلس ترحيم حال استاد به هم خورد. بعد از پايان منبر، رنگ ايشان مثل گچ شده بود. پزشكى را آوردند كه به دستور او يك آمپول مرفين به استاد تزريق شد. مرفين قوى بود و آقاى كشميرى طورى خوابيد كه براى نماز صبح ايشان را بيدار نمودند.
 آقا نماز خواندند و دو مرتبه دراز كشيدند. حدود ساعت هفت صبح كه يك ساعت از آفتاب گذشته بود، ايشان از خواب بيدار شده و «لا اله الا اللّه» مى‏گفتند.
 من (شيخ هادى مروى) گفتم: «آقا مسئله‏اى پيش آمده»؟ فرمود: «اگر من از دنيا رفتم، كارى كنيد كه مرا بالا سر حضرت معصومه‏عليها السلام دفن كنند. اگر بالا سر حضرت معصومه نشد، ديگر براى من فرقى نمى‏كند و هر كجا باشد اهميت ندارد، ولى من نظرم حرم حضرت معصومه است».
 عرض كردم: «وصيت ديگرى نداريد»؟ فرمود: «وصيت ديگرى ندارم».
 حال ايشان «مى بهتر شد و ما به قصد تهران به راه افتاديم. بين راه در شهر دليجان دوباره حال آقا بد شد. مقدارى آب آناناس خريدم و ايشان ميل كردند و كمى حالشان بهتر شد.
 به قم كه رسيديم، ديديم باز حال ايشان نامناسب است و نمى‏توانيم به تهران برويم. چون خانواده ايشان در تهران بودند، قصد داشتيم به تهران برويم. به آقا گفتم: »شما را مى‏بريم بيمارستان آية اللّه گلپايگانى تا اگر لازم باشد، اين جا شما را بسترى كنيم».
 فرمود: «نه! من را به تهران ببريد».
 ايشان را به بيمارستان آية اللّه گلپايگانى برديم. پزشك بعد از معاينه گفت: «ايشان در حد وسيعى سكته قلبى كرده‏اند و من اجازه نمى‏دهم ايشان را به تهران ببريد». لذا ايشان را در همان بيمارستان بسترى كردند.
 پزشك به من گفت: «با بيمارستان قلب شهيد رجايى تهران هماهنگى كنيد تا ايشان در آن جا بسترى شود».
 خانواده آقا را در جريان سكته قرار داديم و با هم در قم به عيادت آقا آمديم و آقا سخت اصرار مى‏كرد كه مرا به تهران ببريد. به هر حال فرداى آن روز ايشان را با آمبولانس به تهران بردند و تحت درمان قرار دادند و بحمدالله بهبودى حاصل شد. (مژ: ص 34 و 35)
 
 وقايع رحلت و دفن
 × در ماه رمضان سال 1377 (ه .ش) روز جمعه آقا از تهران به قم تشريف آورد و نگاهى به من (شيخ هادى مروى) كرد و فرمود: «هفته ديگر مى‏آيى، ديگر مرا نمى‏بينى»!! چند روز نگذشته بود كه اطلاع دادند آقاى كشميرى سكته مغزى كردند. ايشان را آوردند به بيمارستان شركت نفت تهران و بسترى كردند. من به عيادت آقا رفتم. همه گفتند: »متأسفانه از نظر پزشكى ايشان فوت كرده‏اند فقط از نظر ظاهرى نفس مى‏كشند. اگر مى‏خواهيد براى محل دفن ايشان چاره‏اى كنيد«. بنده خدمت مقام معظم رهبرى رسيدم و وضعيت بيمارى ايشان را عرض كردم! ايشان خيلى ناراحت شدند؛ چون خودشان هم مترصّد بودند كه ايشان را ببينند، ولى نشده بود. عرض كردم: «آقا وصيت كردند در حرم حضرت معصومه‏عليها السلام دفن شوند، شما چه مى‏فرماييد»؟ فرمودند: «ما دعا مى‏كنيم، شما هم دعا كنيد. آقاى كشميرى حيف است كه از دستمان برود. ولى اگر ايشان فوت كردند، من مى‏گويم قبرى بالا سر حضرت معصومه‏عليها السلام هر كجا خالى بود، آماده كنند. از قول من به توليت حرم بگوييد تا اقدام كنند».
 پس از آن كه آية الله كشميرى رحلت كرد، توسط اخوى كه در دفتر مقام معظم رهبرى در قم بود، به توليت محترم آستانه حضرت معصومه‏عليها السلام دستور ايشان را رسانديم كه در بالا سر حضرت معصومه‏عليها السلام دفن شوند.
 پس از تشييع جنازه مختصرى كه در تهران انجام شد، جنازه آقا را به قم آوردند و براى غسل و كفن به قبرستان بقيع بردند و مشغول شدند.
 بنده براى تعيين قبر به حرم رفتم. يكى از دامادهاى توليت حضرت معصومه‏عليها السلام كه جوانى بود، نزدم آمد و گفت: «قبرى را نشان مى‏دهم ولى به كسى نگويى كه اين جا را چه كسى به من گفته است»!
 گفتم: «باشد». گفت: «كنار قبر علامه طباطبايى يك قبر خالى هست«. من به كسى كه قبر مى‏كَند، گفتم: «اين جا را بكن! ما همين جا را براى آقا مى‏خواهيم».
 قبركن گفت: «اين جا قبر نيست». گفتم: «اين كارى كه مى‏گويم، انجام بده و الّا مى‏روم شكايتت را مى‏كنم». قبركن ترسيد و شروع به كار كرد. سنگ را كه برداشتيم، ديديم آن جا يك قبر آماده و ساخته شده است.
 پس از غسل در قبرستان بقيع، جنازه را تشييع كردند و به حرم مطهر حضرت معصومه‏عليها السلام آوردند. حضرت آية اللّه بهجت بر جنازه ايشان نماز خواند.
 جمعيت خيلى زياد بود. جنازه را به سختى برديم و داخل قبر گذاشتيم. هنگامى كه آمديم خاك‏ها را روى قبر بريزيم يك دفعه ديديم آية الله حسن زاده آملى آمد و فرمود: «من مى‏خواهم در قبر با آية اللّه كشميرى وداع كنم». ايشان داخل قبر رفت و لباس‏ها و عمامه شان را به خاك قبر آغشته نمود؛ پس از آن روى قبر را پوشانديم. (مژ: ص 39 و40)
 
 وفات استاد
 × استاد اواخر عمر، زمزمه قم و حرم حضرت معصومه‏عليها السلام را مى‏كرد. مى‏فرمود: اگر مُردم مرا در حرم حضرت معصومه‏عليها السلام دفن كنيد.
 در تاريخ 30 آبان 1374 مانند همان مطلب كه اميرالمؤمنين‏عليه السلام بر كفن سلمان نوشت، مى‏فرمود. سفر مرگ نزديك است اما دست خالى هستم. مى‏فرمود: مرگ در پيش است و شوخى نيست! چند بار سؤال كردم آقا در چه حالى هستيد؟ مى‏فرمود: در حال نزع (جان دادن). فرمود: آقا سيد هاشم حداد را در خواب ديدم به من گفت چرا غمناكى؟ فرج نزديك است. به دفعات اين شعر را خواند:
 كجا رفتند آن رعنا جوانان
كجا رفتند آن پاكيزه جانان
 همه بار سفر بستند و رفتند
مرا خونين جگر كردند و رفتند
 بعد مى‏فرمودند: همه رفتند و آخرى آنها سيد هاشم حداد بود.
 تذكر موت و زمزمه پرواز گاهگاهى بر زبان قال و حالش جارى بود، تا جايى كه وقتى بعضى واردين به ايشان عرض مى‏كردند: آقا بسيارى توضيح المسائل نوشته‏اند...! در جواب مى‏فرمودند: مرگ در پيش است، و اين آيه را مى‏خواندند: وَ ما جَعَلنا لبَشَر من قَبلكَ الخُلد اَفَان متَّ فَهُمُ الخالدُون. كُلُّ نَفس ذائقَةُ المَوت. (ر: ص 129)
 
 × استاد قريب 10 سال كسالت داشتند و چند بار هم سكته كردند كه آخرين بار اواخر ماه مبارك رمضان 1419 (ه .ق) بود كه ايشان را به بيمارستان شركت نفت تهران انتقال داده و پس از 3 ماه بيهوشى در روز چهارشنبه 18 فروردين 1378 (ه .ش) مطابق با 20 ذى الحجّه 1419 در سن 74 سالگى به لقاء محبوب شتافت. (ر: ص 129 و 130)


تصرف در چشم ناظر
× يكى از شاگردان استاد گفت: »در اوايل تشرّفم به حضور استاد، شبى پس از نماز مغرب روبروى استاد در اطاقِ ايشان نشسته بودم و كسى ديگر در اطاق نبود.
 سر مبارك استاد پايين بود. يك مرتبه ديدم استاد با اين هيئتى كه نشسته، قريب هفت يا هشت تاست. كمى نظر كردم، پيش خودم گفتم احتمالاً قوّه خيالم مى‏باشد. پس چشمم را به جاى ديگر منحرف كردم. باز به حضرت استاد نگاه كردم. ديدم استاد يكى نيست از پايين به بالا به همان هيئت استاد است. با تكرار ديدن اين قضيه كمى نَفَسَم حبس شد. بعد استاد سر بالا كرد و چيزى نفرمود و بنده به حالت اوّليه برگشتم و فهميدم كه ايشان در چشمم براى رؤيت منظور تصرّف كرده بودند.
 اين قضيه در طول تاريخ حضورم در خدمت استاد فقط يك‏بار، آن هم در اوايل تشرّفم اتّفاق افتاد». (مژ: ص 73)
 
 ديوانه شو
× حضرت استاد فرمودند: بعضى‏ها در نجف مرا تهديد به مرگ كردند و يكى از آنها بيشتر با من مخالفت مى‏كرد، روزى به طرفم آمد و در آن حال به او گفتم. ديوانه شو! پس از مدتى كوتاه حالت جنون به او دست داد از جنابش پرسيدند: چطور شد با گفتن شما او جنون گرفت؟!
 فرمودند: آن حالتى بود، در وقت خاص از من صادر شد و سريع عمل كرد.
 توضيح آنكه: معروف است اولياء الهى اگر در حالتى خاص با تمام وجود چيزى را بگويند و يا بخواهند، همانطور مى‏شود. يعنى در وقت عادى و به نحو متعارف، اين حالت اثرى ندارد. (صح: ص 182)
 
 مى‏دانم ولى نمى‏توانم بگويم!!
× حضرت استاد بعضى چيزها داشتند كه يادگار گذشتگان و هديه افراد علاقمند از نجف و ايران بود، مانند تسبيح و انگشتر و ساعت و امثال اينها.
 يك وقت شخصى كه تقريباً آشنا به مسائل درون منزل بود، اشياء ايشان را به سرقت برد، و آن زمان جنابش در تهران تشريف داشتند.
 چون آمدند متأثر شدند كه چنين سرقت اتفاق افتاد. بعضى‏ها وقتى سؤال از سارق مى‏كردند مى‏فرمودند: مى‏دانم ولى نمى‏توانم بگويم!!
 يكى از شاگردان خصوصى از واقعه سؤال كرد، استاد با قدرت روحى صورت سارق را به ايشان نشان دادند.
 يكى ديگر از شاگردان گويد: از اينكه سارق كيست از جنابش پرسيدم، چيزى نفرمود، ولكن با القاء، نام سارق را به ذهنم وارد كرد. (صح: ص 158)
 
 كتمان
× كتمان ايشان در حد اعلا بود و تشنه كامى را به درياى معرفت نفس مى‏رساند. (مى: ص 61)
 
 ترك ادعا
× گاهى از جنابش درباره اسم اعظم، طىّ‏الارض و رؤيت امام زمان‏عليه السلام سؤالاتى مى‏شد، اوّلاً رد مى‏كرد و ادّعايى نداشت و در اين موارد كتوم بود گرچه افرادى اين‏گونه مطالب را در حق ايشان قائل بودند. استاد مى‏فرمود: «گاهى از نجف تا كوفه كه يك فرسخ راه است، پياده مى‏رفتم و بعضى اوقات در وادى‏السلام مى‏خوابيدم. بعضى مى‏گفتند: سيّد عبدالكريم اسم اعظم دارد». (مژ: ص 77)
 
 او را نمى‏شناختند
× در ايران هر چند تدريس در حوزه را دوست داشت اما موقعيت براى او فراهم نمى‏شد و مردم هم او را آن چنان نمى‏شناختند. (مى: ص 53)
 
 كربلا صبح پنج‏شنبه
× صبح پنج شنبه كه مى‏شد ديگر حواسش (براى رفتن شب جمعه به كربلا) پرت بود. (مى: ص 24)
 
 منزوى
   ايام تعطيل، پنج شنبه و جمعه‏ها حتماً كربلا مى‏رفتند، و اواخر به خاطر مسائل سياسى‏اى كه حكمفرما بود، منزوى بود. (مى: ص 44)
 
 كلمات قصار
× كُنه وجود حق‏تعالى در غايت خفا است و همه موجودات وجودشان از حق است. وجود همه تابع و اشعه آن وجود حقيقى است.
 ما ذات خداوند را درك نمى‏كنيم. ما در فكر و عقل خود ماهيّتِ صفات را درك مى‏كنيم و مى‏فهميم، نه خود صفات و وجود حق را. ما از علّت پى به معلول مى‏بريم. از آثارِ صفاتِ حق به برهان لم به صفات آگاه مى‏شويم.
 هر اسم و صفت حق يك نور مختص دارد كه در تجلّى به آن ظاهر مى‏شود. يك جا نور مبين، يك‏جا نور ابهج، و بستگى به قابليت شخص دارد.
 هر وقت عبد تمام كارهايش براى خدا شد و خوديّتِ خود را نديد، فانى فى‏اللَّه مى‏شود و در معبود محو مى‏گردد.
 عرش و كرسى و لوح و قلم كه كناياتى از علم و قدرت خدا مى‏باشند، در هر مرحله از ظهور و هر نشئه‏اى جلوه قدرت و علم هستند و اسمى به خود مى‏گيرند.
 عبد وقتى اراده و علمش للَّه شد، فناى در حق مى‏شود.
 حالت توجه به حق داشته باشيد، تا با خدا رفيق شويد كه او شفيق است.
 ذات حق در قيامت تجلّى مى‏كند، امّا چون غير واجب متناهى است، نامتناهى را درك نكند و كُنه ذات را در آخرت هم درك نمى‏كند.
 تجلّى ظهور حق در اشياء و امكنه واقع مى‏شود كه به رؤيت، ديده و به سمع، استماع مى‏شود. چنان‏كه صدا از درخت شنيده شد «انّى اَنا اللَّه» و تجلّى در كوه موجب شد كه موسى بى‏هوش شود. «فلمّا تجلّى ربَّه و للجبل جعله دكّاً و خرّ موسى صعقاً».
 وجود مرض و فقر از حق است، امّا اسبابش از طرف بنده است.
 فناى فى‏اللَّه يعنى خود را لا شى‏ء ديدن. در خدا فانى شدن و هيچ حول و قوّه‏اى را از خود نديدن را گويند.
 ذكر «هو» اشاره به ذات دارد و هويّت مطلقه است.
 اسم «اللَّه» اسم ذاتى است كه جامع صفات كماليه و جماليه است.
 قولِ حق، فعلش مى‏باشد، در هر وقت و زمان كه باشد.
 بهترين ياد از حق‏تعالى خواندن قرآن است كه كلام حق مى‏باشد.
 خلاصه سلوك در ترك ماسوى‏اللَّه است.
 كنه ذات حق‏تعالى ادراك نمى‏شود، نه در دنيا و نه در آخرت.
 با خدا دوست شويد و توجّه به خدا داشته باشيد.
 همه استعداد دارند، لكن توفيق الهى بايد شامل حال شود.
 شما توكّلتان بايد به خدا قرص و محكم باشد.
 توجّهت به يك‏جا باشد، نه همه جا. فقط به خدا توجّهت راست و مستقيم و صادق باشد.
 خدا را بندگى كنيد. (مژ: ص 107 الى 110)
 
 لباس
بخشش لباس‏ها
× با موافقت حضرت استاد، همسر مكرّمه ايشان لباسهاى آقا را از پيراهن و قبا و عبا بخشش مى‏كردند و دوستان لباسها را به عنوان تبرّك مى‏گرفتند و مى‏پوشيدند. (مى: ص 91)
 
 لباس دامادى
× در تاريخ 5 ذيحجه 1413 ه .ق (1370 ش) در مشهد اردهال كاشان كه زيارتگاه شاه سلطانعلى فرزند بلافصل امام باقرعليه السلام است در جمع خواص فرمودند: من شب عروسى خواستم دنبال ذكر الهى بروم، نگذاشتند. صبح عروسى رفتم به وادى‏السلام نجف. به دنبالم فرستادند كه علماء مى‏خواهند به ديدن شما بيايند.
 لباس دامادى را يك‏بار پوشيدم، گفتم: طلبه‏هاى مدرسه علميه جدّ ما (آيةاللَّه سيد محمّد كاظم يزدى) چيزى ندارند، خجالت مى‏كشم من لباسى نو داشته باشم و آنان نداشته باشند!! (صح: ص 143)
 
 لقاءاللَّه
× براى لقاء الهى چه چيزى بايد محو شود تا ملاقات انجام گيرد؟
 ج: شرك خفى و جلى بايد از بين برود «فَلا يُشرك بعبادةِ رَبِّهِ اَحَدا». (ر: ص 138)
× آيا ملاقات و لقاء خدا سلسله مراتبى است يا اسباب قبلى هم دارد؟
 ج: حديث قدسى است: (تَجَرَّد تَجَوَّع تَصِل تَرانى) اى موسى مجرد شو و جوع را شيوه خود كن تا به من متصل شوى و مرا ملاقات كنى، اسباب را متذكر مى‏شود. (ر: ص 135)
 
 مكاشفات
× از آنجائى كه براى اهل معرفت، به سبب تهذيب و صفاى باطن، و رفع حجب، مكاشفات با اختيار و بى‏اختيار دست مى‏دهد، و مشاهدات رحمانى از چشمه فيوضات جلالى و جمالى به شهود مى‏رسد، و معانى و حقايق برايشان كشف مى‏شود، حضرت استاد از اين نعم باطنى برخوردار بودند به حدّى كه قابل حصر نبود.
 
× ايشان مكاشفات عجيبى داشت. (مى: ص 83)
 
× ايشان به طور كلى روى مكاشفات خودشان هم خيلى تأكيد نمى‏كردند و تا مطمئن نمى‏شدند، ارزشى برايش قائل نمى‏شدند (كه فرمود: كسى كه حقايق را واقعاً ديده به مطالب صورى دل نمى‏بندد) (مى: ص 84)
 
× مرحوم امام خمينى‏قدس سره در وصيت به فرزندش مى‏فرمايد: پسرم آنچه در درجه اول به تو نصيحت مى‏كنم آن است كه انكار مقامات اهل معرفت نكنى كه اين شيوه جهّال است و از منكرين مقامات اولياء نباشى، اينان قطاع طريق حق هستند.
 شهود تجلى افعال را «محاضره» و شهود تجلى ذات را «مشاهده» مى‏نامند. «مكاشفه» حالتى است كه در بيدارى در مدتى كوتاه انسان چشم بصيرتش باز مى‏شود و مطالبى را از غيب مى‏بيند. شايد بتوان گفت كه از دقيق‏ترين مسائل عرفانى همين مكاشفه است چه آنكه قوّه خيال و وهم و تصورات قبلى گاهى دخيل در مكاشفه مى‏شوند، و آنگاه شخص به قضاوت مى‏پردازد!!
× يكى از اولياء اللَّه كه درباره‏اش كتاب هم نوشته‏اند، زمانى در مكاشفه ديده بود كه همه فلاسفه در برزخ در دود و آتش غرقند، غير از مرحوم آيةاللَّه كمپانى‏قدس سره!
 اين ولىّ خدا چون درس نخوانده و از دور بر ضدّ فلاسفه چيزهايى شنيده بود، همه را (حتّى ملاصدرا و حاج ملا هادى سبزوارى و...) در دود و آتش مى‏بيند، اما يك فقيه متبحر را كه در فلسفه، مشهور و معروف نيست و از نظراتش در فلسفه حوزه‏ها خبرى نيست، او را در بهشت مى‏بيند!!
 وقتى نزد استاد از اين مقوله و آن ولّى خدا صحبت شد، بيانات ايشان اشاره داشت كه حدّ ايشان پايين است.
 و در اين‏باره مى‏فرمود: مرحوم شيخ محمّد كوفى كه داستان‏ها از او نقل مى‏كنند من بارها نزدش رفته بودم و با او معاشرت داشتم، آدم خوب و ساده‏اى بود و مكاشفاتى احياناً داشته، اما مشاهدات نبود (كه يعنى خود امام زمان‏عليه السلام را مشاهدتاً كنار خود ببيند) اما همه‏جا آن را مشاهدات نقل مى‏كرد و مطالب ديگرى هم فرمودند.
 روزى براى استاد اين مطلب را نقل كردند كه يكى از اهل مكاشفه مطلبى را از امام هفتم‏عليه السلام به مرحوم آيةاللَّه شهيد دستغيب گفتند كه تا فلان تاريخ حاجتت برآورده مى‏شود. حاجت برآورده نشد و ايشان نزد آيةاللَّه شيخ محمّد جواد انصارى همدانى‏قدس سره مى‏آيند و مكاشفه فلان شخص را كه امام هفتم فرموده حاجتم داده مى‏شود، بيان مى‏كند و عرض مى‏كند: اما برآورده نشد! مرحوم انصارى همدانى مى‏فرمايد: آخر اين نَفس براى خود خدا دارد، پيامبر و امام هم دارد، غير آن خدا و پيامبر و امام واقعى. حضرت استاد اين مطلب را تصديق كردند. (ر: ص 52 الى 54)
 
 ما براى نمونه چند مورد از مكاشفات استاد را براى خوانندگان طالب حقايق درج مى‏كنيم:
 اول: استاد در منزل يكى از معروفين در سلوك و داراى مكاشفات بسيار، بودند و شيخى فاضل از اهل آذربايجان منزل آن شخص آمد و عرضه داشت: دخترم مريض است، و التماس دعا بسيار از او داشت. آن اهل سلوك گفت: مريضت خوب مى‏شود. استاد فرمودند:
 «يك مرتبه تابوت و جنازه آن دختر جلويم پديدار شد و فهميدم دختر او مى‏ميرد. به آن اهل سلوك گفتم دخترش مى‏ميرد و خوب نمى‏شود. بعد از يك هفته سر پل آهنچى قم آن شيخ را ديدم و به من گفت: آقا دخترم مُرد. او چه مى‏گفت كه دخترت خوب مى‏شود»!!؟
 دوم: فرمودند:
 «بعضى مرا اذيت مى‏كردند، براى دفع اذيّت آنان چند بار سوره انّا انزلناه را خواندم به روح مرحوم آقاى قاضى تقديم كردم و از ايشان استمداد جستم. در مكاشفه آقاى قاضى را ديدم كه با اشاره با انگشتان اين كلام را فرمودند: «انّا كفيناكَ المُستهزِئين». يعنى ما شرّ آنها را از تو دور مى‏كنيم. همين‏طور هم شد و آن شخص بعداً فلج شد».
 سوم: فرمودند:
 «وقتى در سرداب خانه در نجف اشرف مشغول ختم «اللَّه‏الصمد» بودم، يك‏مرتبه كشفى واضح مشهودم شد. پس ديدم حوريان بهشتى جلويم بسيار ظاهر شده و نزد آنها يك سينى زيباست كه وسط آن خيلى عالى نوشته شده بود «اللَّه‏الصمد» كه وصفش قابل توصيف نيست».
 وقتى سؤال شد همه چيز به كشف برايتان رخ مى‏دهد؟
 فرمودند: «نه، گاهى به صورت الهام است كه به دلم تفهيم مى‏شود».
 چنانكه روزى شخصى منزل استاد آمد و صداى تلويزيون در خانه شنيده مى‏شد. آن شخص براى اينكه خودى نشان بدهد گفت: اين صداى تلويزيون حرام است. استاد فوراً (به الهام قلبى) فرمودند:
 «بلند شو، برو، حرام آن است كه ديروز صبح سيلى به صورت عيالت زدى و فلان فحش را دادى». (آ: ص 47 و 46 و 45)
 چهارم: يكى از مريدان به استاد عرض مى‏كند: دختر فلان شخص از اهل آمل مريض است و مى‏خواهند او را به خارج كشور براى مداوا ببرند، شما دعا كنيد تا خوب شود.
 استاد فرمود: جنازه دختر برايم كشف شده و به آن شخص گفتم: خارج بردن اثر ندارد. ولى آنها دختر را براى مداوا به خارج بردند و در همانجا درگذشت.
 پنجم: وقتى استاد با يكى از تلامذه خود كه سيد نبود، به زيارت امامزاده شاه سيد على در شهر قم، خيابان باجك كه از نوادگان حضرت ابوالفضل‏عليه السلام است مى‏روند، استاد نگاه به لوستر بالاى قبر مى‏كند، به مكاشفه دخترى را در ميان آن مى‏بيند كه به استاد مى‏گويد: من سيده هستم، عيال اين تلميذ شما خواهم شد. بعد استاد به تلميذ همراه خود مى‏فرمايد: شما ازدواج خواهيد كرد و همسرتان از سادات خواهد بود. بعد از مدتى با دختر سيده‏اى ازدواج كردند.
 ششم: يكى از آقازادگان قم خدمت استاد مى‏رسد، به او مى‏فرمايد ديشب پدرت از بارگاه حضرت اميرالمؤمنين‏عليه السلام فاصله مى‏گرفت علتش چيست؟
 او نزد پدر مى‏آيد و از شب گذشته و اينكه كجا بودند جويا مى‏شود، مى‏گويد: ديشب به ديدن فلان شخص رفتم.
 آن شخص اهل دانش از نظر باطنى نسبت به ولايت مطلقه مشكل داشته بود، ايشان مطلب استاد را براى پدر نقل مى‏كند.
 خوانندگان عزيز دقت كنيد كه مجالست با افرادى كه به ائمه و حضرت زهراءعليها السلام از نظر اعتقادى و محبّت مشكل دارند، دورى و بُعد از آنان را موجب مى‏شود.
 هفتم: روزى استاد به اتفاق شيخى از تلامذه به قبرستان وادى‏السلام قم (خاكفرج) مى‏روند و قبر يكى از بندگان ذاكر حق و محبّ حضرت مولى‏الموّحدين را زيارت مى‏كنند، در حالت كشف روح آن صاحب قبر به استاد مى‏گويد: اين شيخ همراه شما، خانه مى‏خواهد و به زودى خانه‏اى برايش فراهم مى‏شود و همين طور هم شد. (ر: ص 55 و 54)
 
 شبها
× او شب‏ها مدت زيادى بيدار بود و از اين تاريكى لذت مى‏برد، من فكر مى‏كنم مكاشفاتش هم شب‏هابود. (مى: ص 77)
 
 بابى از معارف
 × فرمودند: يك دفعه بابى از معارف (در نجف) بر من باز شد، كه آن قدر برايم سنگين بود كه اگر حرام نبود دست خودم را به سيم برق وصل مى‏كردم تا بميرم. (مى: ص 78)
 
 مكشوف
 × در جلسه‏اى خصوصى در اصفهان كه دو نفر از علماى بزرگ آن شهر نيز حضور داشتند و هر دو مرحوم شدند، صحبتى پيش آمد، استاد فرمود:
 «من در هنگام نماز صبح چيزهايى مى‏بينم و احوالاتى بر من مكشوف مى‏شود و اجسادى را هم رؤيت مى‏كنم». (مژ: ص 23)
 
 شش تابوت
× جناب استاد روزى در حياط خانه (استيجارى در كوچه آبشار) نشسته بودند و با حالتى حيرت‏انگيز ذكر «لا حول و لا قوّة الا باللَّه» را زمزمه مى‏كردند. گاهى نگاهى به آسمان مى‏انداختند و گاه آهى مى‏كشيدند و سر در گريبان فرو مى‏بردند.
 سؤال شد: آيا مسئله‏اى پيش آمده است؟ فرمود: ساعتى پيش كه سرگرم گفتن ذكرى بودم، ناگهان نظرم به آسمان معطوف شد. صحنه‏اى بسيار تكان دهنده ديدم كه در آسمان شش تابوت را فرشتگان طواف مى‏دهند.
 به ذهنم رسيد اينان كه در تابوتند، چه كسانى هستند. آنها را از آسمان به زمين حركت و در جلوى همين تخت، تابوتها را كنار هم قرار دادند.
 پس پارچه‏هاى سبزى را كه بر روى تابوت‏ها بود كنار زده شد، و ديدم كفن‏هاى آنان به خون رنگين است و تمام آنان روحانى و سالخورده‏اند و صورت و محاسن‏شان غرق خون است. بر حيرتم افزوده شده كه اينان به چه علت كشته شده‏اند.
 پس يكى پس از ديگرى به صحبت درآمدند و اين‏طور خود را معرفى كردند: قاضى طباطبايى تبريزى، مدنى تبريزى، دستغيب شيرازى، صدوقى يزدى و اشرفى اصفهانى، و نام نفر ششم از ياد ناقل رفت. آن وقت مرحوم قاضى طباطبايى و مدنى امام جمعه تبريز شهيد شده بودند و بقيه در قيد حيات بودند. (مى: ص 115 و 114)
 
 ديدن آقاى قاضى به كشف
 × ايشان مريض احوال بود خدمتشان رسيدم، فرمودند: (روح) آقاى قاضى ديدنم آمد، هروقت مريض مى‏شوم، آقاى قاضى ديدنم مى‏آيد. (مى: ص 74)
 
 دنياى حلال
 يكى از شاگردان استاد گفت:
 «اوايلى كه با استاد آشنا شدم در ماه رمضان، سوره توحيد مى‏خواندم و اين در جايى بود كه تبليغ رفته بودم و نماز و منبر و جلسه قرآن داشتم. روزى بعد از نماز صبح دخترى با حجاب را در كشف ديدم كه از بغل درِ اطاق به من نگاه مى‏كند. اصلاً از اين قضيه چيزى نفهميدم. بعد از ماه رمضان در قم خدمت استاد رسيدم و اين مطلب را به عرض استاد رساندم. ايشان فرمود: اين دنياى حلال است كه به شما رو مى‏آورد.»
 توضيح: دنياى حلال يعنى رزق و روزى مباح و پاكيزه. (مژ: ص 84)
 
 به سيرت خرس
× حضرت استاد فرمودند: روزى شخصيتى مرا دعوت براى ملاقات كرد. روز موعد به جايگاه او رفتم. چون يكى از دربانان آن شخصيت را ديدم، به سيرت خرس ديدم (يعنى باطن او به صفت خرس بر من ظاهر شد». (صح: ص 181)
 
 مكاشفه
× آيا ملاكى ميان مكاشفه و معاينه هست كه تفكيك شوند؟
 ج: مكاشفه فردِ ادنى، مدت زمانى‏اش كم است و معاينه فرد اكمل، ظهور و بروز دارد، در واقع خود مشاهَد را كنار خود مى‏بيند. (آ: ص 60)
× آيا احتمال دارد مكاشفه طولانى هم بشود؟
 ج: بلى، اما نه خيلى زياد. (آ: ص 68)
× از آيات قرآنى براى مكاشفه كدام مؤثر است؟
 ج: آيه «اَزفَت الآزفَة لَيسَ لَها من دُونِ اللَّه كاشفَة» (نجم 58). (آ: ص 87)
× عده‏اى از بزرگان عرفان داراى مكاشفات بسيار بودند، سرچشمه آن از كجاست؟
 ج: مكاشفات از صفاى باطن برمى‏خيزد. (آ: ص 64)
× اذكارى كه در كشف تأثير دارند ارتباط با قلب هم دارند؟
 ج: قلب وقتى روشن شد كشف برايش حاصل مى‏شود به نحو لزوم و التزام، و هرقدر روشن‏تر شود، آثارش بيشتر است. (آ: ص 73)
× فرق ميان سير و مكاشفه چيست و نظيرش را بفرمائيد؟
 ج: در قضيه شيخ مالك در وادى‏السلام كه حرم امام حسين‏عليه السلام را مى‏ديدم، اين مكاشفه بود. اما قضيه‏اى كه در باباركن‏الدين (قبرستان تخت پولاد اصفهان) اتفاق افتاد كه يكى از اولياء خدا آمد و مرا به نجف برد و برگرداند، اين سير بود و مكاشفه نبود. (ر: ص 131)
 × شما شيخ محمد تقى لارى را ديده بوديد؟
 ج: او از شاگردان سيد على آقا قاضى بوده و در اذكار و مكاشفات قوى بود و با من رفيق بود. (آ: ص 92)
 
 مجاهده و كوشش زحمت و رياضت
 × هميشه مى‏فرمودند: شماها زحمت بكشيد تا جاى خالى عرفا را بگيريد. در خرداد سال 1369 وقتى سؤال شد: فلانى كه بعضى عرفا را ديده چطور به دنبال اخبار اين و آن است.!!
 فرمودند: اينها افراد زيادى را ديدند، لكن خودشان زحمت و رياضت نكشيدند. با تنبلى كسى به جايى نمى‏رسد. با زحمت مى‏توان به مقامى رسيد. با رياضات مشروعه، مكاشفات و معاينات ظهور مى‏يابد.
 آنهايى كه زحمت و رياضت مى‏كشند ولى ثمره خوبى به دست نمى‏آورند براى اين است كه: شرايط در آنها جمع نيست. (صح: ص 150)
 
 زحمت بكشيد
× از كلمات آهنين استاد اين بود: «با تنبلى كسى به جايى نمى‏رسد. بايد مثل مرتاضين هند زحمت بكشيد. اگر بويى از اين راه خدا ببريد، همه چيز را رها مى‏كنيد. اولياء، اشخاص متلوّن را نمى‏پذيرند. آنهايى كه زحمت مى‏كشند و ثمره خوبى نمى‏يابند، براى اين است كه شرايط در آنها جمع نيست. بزرگان اخلاق و عرفان همه رفتند، شما زحمت بكشيد و جاى آنها را پر كنيد. با زحمت و استقامت مى‏توان به مقامى رسيد.» (مژ: ص 79 و 78)
 
× بايد مجاهدت كرد و با تنبلى كسى به جايى نمى‏رسد. (آ: ص 53)
 
 زحمت بسيار كشيده
× روزى كه من به محضر ايشان رسيدم، ديدم ايشان انواع كسالت‏ها را دارد، ديسك كمر، تنگى نفس، پروستات و... واقعاً حال نداشت و نمى‏توانست روى پا بايستد. آدم دلش مى‏سوخت، اما ايشان چيزى نمى‏گفتند، فقط مى‏گفتند: الحمدلله.
 اين سؤال در ذهنم بود كه چرا ايشان اين طور هستند؟ زمانى كه محضر آيت اللّه بهجت رسيدم، تا مرا ديدند بدون اين كه حرفى بزنم فرمودند: «زحمت بسيار كشيده، رياضت بسيار كشيده و اين‏ها اثر آن است.» (مى: ص 66)
 
× حافظ مى‏گويد:
 قومى به جدّ و جهد گرفتند وصل دوست
قومى دگر حواله به تقدير مى‏كنند
 شما از اين دو كدام را مى‏پسنديد؟
 ج: قسمت اول (جدّ و جهد) را. (ر: ص 140)
 
× در بعضى آيات خداوند به عمل انبياء فرموده «و كذلك نجزى المحسنين» (قصص: 140) آيا اين جزا مختص انبياء است؟
 ج: اگر كسى غير انبياء زحمت بكشد و تهذيب نفس كند خدا اين چنين جزايى «نجزى المحسنين» مى‏دهد. (آ: ص 86)
 
 مسائل شرعى
  در رجوع به اعلم، نصّ خاص وجود ندارد. نظر جناب عالى در اين مورد چيست؟
 ج: قدر متيقن اكثر مطابقاً للقواعد در رجوع به اعلم است.
 × نظر شما درباره مغرب همانند نظر آقاى قاضى است؟
 ج: بلى استتار قرص شمس، مغرب شرعى است.
 × آيا اجاره رَحم جايز است؟
 ج: جائز نيست و مشكل در نسب و ارث مى‏شود. اميرالمؤمنين‏عليه السلام فرمود: «وَاللّه لا يَزالُونَ حَتّى لا يَدعُو اللّه مُحَرَّماً الّا استَحَلُّوه». سوگند به خدا همواره ستم مى‏كنند تا اين كه هيچ حرام خدا را باقى نگذارند، مگر آن كه آن را حلال گردانند. (آ: ص 99)
 
 × مصرف سهم امام به متعلّمين اهل خلاف چه طور است؟
 ج: مصرف اول سهم امام، فقراى اهل شيعه هستند و براى غير تجويز نمى‏گردد.
 × كسى كه در كتابش براى مراجعين در علائم بلوغ دختر يكى را خروج منى متذكر شده است، آيا از نظر اخلاقى عنوانش صحيح است؟
 ج: اصلاً گفتن اين مسئله موجب فساد زنان و اشاعه كارهاى ناشايست مى‏شود، و نهى از تشريح و توضيح آن شده است. (آ: ص 100)
 
 مرض
 × مرض گاهى به خدا و گاهى به بنده نسبت داده مى‏شود. كدام درست است؟
 ج: وجود مرض و فقر از حق است، اما ماهيتش كه اسباب باشد از طرف بنده است. (آ: ص 68)
 
 مقامات
 × آيا اعمال مقام‏آور است يا فقط ثواب و اجر صرف است؟
 ج: ما فاعل ما به الوجود هستيم، بايد لياقت پيدا كنيم تا به مقامات برسيم. قرآن زياد خواندن، نماز شب و امثال اينها مقام مى‏آورد. چنان كه در قرآن سوره اسراء آيه 79 «مقام محمود» را به سبب نافله شب، خداوند متذكر شده است. چون عبد غفلت نكرد به عمل - نه به قصد ثواب - به مجاور حق مى‏رسد كه مقامى بلند است. (آ: ص 60)
 
 × سالك به چه مرتبه از سلوك بايد برسد تا دستگيرى از ديگران كند؟
 ج: به مقام كشف و شهود. (آ: ص 65)
 
 × شما در سفر اول كه از نجف به مشهد مقدس آمديد شخص فوق العاده‏اى را ديديد. او چه كسى بود و چه فرمود؟
 ج: وقتى او را ديدم بى‏اختيار او را پسنديدم و احترام شايان كردم، از او پرسيدم شما به چه چيزى به اين مقام رسيديد؟ فرمود: به «بسم اللّه الرّحمن الرّحيم». (آ: ص 77)
 
 ملكوت
× ملكوت به چه چيزى گفته مى‏شود؟
 ج: ملكوت هر چيزى روحانيت و باطن آن چيز است كه لطافت دارد و جنبه مادى ندارد. (آ: ص 58)
 
 ماه رجب
× جناب استاد نسبت به ماه رجب و شعبان عنايت خاص داشتند. يك‏بار فرمودند: اين دو ماه سريع مى‏گذرد؛ از ماه ولايت و نبوت، به ماه خدا. پيامبر فرمود: «رجب، ماه سرازير شدن رحمت است و خداوند در اين ماه بر بندگانش رحمت را سرازير مى‏كند» (به نقل از عيون اخبارالرضا 71/2)
 (ماه رجب سال 1413) فرمودند: علماى قديم خودشان و زن و بچه‏هايشان در اين ماه به عبادت و بندگى سوق مى‏دادند، شما هم خودتان را به عبادت و اعمالى مانند ذكر ياحىّ و يا قيّوم مشغول كنيد.
 مى‏فرمودند: در تمام ماه رجب ده هزار سوره توحيد ورود دارد و براى همه چيز خوب است. بعد از ماه رمضان، ماه رجب افضل است.
 در سال 1370 در روز آخر رجب يا اول شعبان در تقويم‏ها اختلاف شد، فرمودند: معلوم است كه آخر ماه رجب است. (صح: ص 145)
× در ماه رجب چه عملى انجام دهيم؟
 ج: هر روز 1000 مرتبه استغفار و دعاى «يا من تحل به عقد المكاره». (صح: ص 191)
 
 ماه رمضان
× مى‏فرمودند: ماه رمضان ماه خداست. خواندن قرآن تأكيد شده است. هرشب صد مرتبه سوره حم‏دخان يا 1000 مرتبه سوره قدر خوانده شود خوب است، فلان كس (مرحوم در نجف) صد مرتبه سوره حم‏دخان مى‏خواند.
 مى‏فرمودند: قدر متيّقن شب قدر شب 23 ماه رمضان است. خواندن سوره قدر به اذن استاد تا شب 23، هر شبى 1000 بار براى ديدن آينده خود شخص، تجربه شده است، و قضيه آيةاللَّه خوئى را از جمله آنها نقل مى‏كردند كه ما در كتاب روح و ريحان نقل كرديم.
 گفته شد: كسى به دستور سيد على آقا قاضى هزار مرتبه سوره قدر را خواندند و اثر نديدند، آقاى قاضى فرمودند در راه رفتن آنرا خوانديد، آن شخص گفت: بله، فرمود: براى همين اثر نديديد!! (صح: ص 146)
 × از ماه‏ها كدام افضل است؟
 ج: بعد از ماه مبارك رمضان، ماه رجب افضل است. در ماه رجب علماى قديم خودشان و زن و بچه‏هايشان را به عبادت در اين ماه سوق مى‏دادند، شما هم به عبادت و اعمال مشغول شويد. (ر: ص 139)
 
 ماه شعبان
 × حضرت استاد نسبت به ماه شعبان كه ماه پيامبرصلى الله عليه وآله است؛ مخصوصاً به شب نيمه شعبان عنايت داشتند كه تولد امام زمان در نيمه شعبان بوده و احتمال قدر هم گفته‏اند.
 مى‏فرمودند: شب نيمه شعبان سه بار سوره ياسين يكى به نيت طول عمر و يكى به نيّت رزق و يك‏بار به نيّت صحت جسمانى خوانده شود؛ و خودشان هم مى‏خواندند. (صح: ص 145 و 146)
 
 مرگ
سفر مرگ
 × در تاريخ مهر ماه 1374 فرمودند: مرگ در پيش است كُلُّ نَفس ذَائقَةُ المَوت: هر نفسى چشنده مرگ است (آل‏عمران: 185) همه رفتند و اين آيه را قرائت كردند «أَفَانَ مَّاتَ اَو قُتلَ انقَلَبتُم عَلَىَ أَعقابكم... و ما كان لِنفس... كتاباً مُؤَجَّلاً...» يعنى پيامبرصلى الله عليه وآله فرستاده خداست آيا اگر او بميرد يا كشته شود، شما به گذشته برمى‏گرديد... هيچ‏كسى جز به فرمان خدا نمى‏ميرد، سرنوشتى تعيين شده است. (آل‏عمران 144 - 145)
 در 30 آبان 1374 فرمودند: سفر نزديك است اما دست خالى‏ام (وفّدت على الكريم بغير زاد): بر خداى كريم وارد مى‏شود بدون زاد و توشه اين جمله‏ايست كه اميرالمؤمنين‏عليه السلام بر كفن سلمان نوشت

افزودن نظر

با ورود به صفحه کاربری خود می توانید از تمامی امکانات سایت استفاده نمائید

ما 16 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم